![]() |
![]() |
|
|
سلام. خوش آمدی. هرچند خیلی دیر شده.فقط
قبل از وداع همیشگی، بیا اینجا مقابلم بنشین،
می خواهم یک دقیقه سکوت کنیم. به احترام
تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:50 توسط مژگان |
|
|
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:36 توسط مژگان |
|
|
تصمیم گرفته بودم این وبلاگ رو حذف کنم اما دلم نیومد. با خودم فکر کردم بهتره این وبلاگ با تمام نوشته های قبلیش حفظ بشه تا هر وقت دوباره ناامیدی اومد سراغم یه نگاهی به آرشیوم بندازم و یادم بیفته که کجا بودم و به کجا رسیدم... هر چند که حال و روز این روزهام خیلی خوب نیست...اضطراب...دلشوره...دلواپسی... و انتظار داره دیوونم می کنه اما تو بدترین شرایط امروز باز هم نسبت به گذشته خیلی بهترم. دلم یه تغییر و تحول اساسی میخواد.برای این تغییر و تحول رو کمک یکی خیلی حساب کرده بودم اما به این نتیجه رسیدم که تنها کسی که میتونه بهم کمک کنه خودمم. هنوز تصمیم نگرفتم که چطوری این تغییرات رو ایجاد کنم.شاید یه وبلاگ جدید ساختم... شاید ظاهر وبلاگ رو تغییر بدم...شاید اسمش رو...اما حتما محتواش رو تغییر میدم. از نظرات همه دوستان هم استقبال میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:2 توسط مژگان |
|
|
ای آدم ! از ازل تا ابد رفتی و آمدی و هیچ گاه نفهمیدی كه همه چیز را من به تو بخشیدم به جز یك چیز كه یافتنش شرح وظیفه تو بود : بی تضادی.... این نوبت تو بود كه فـریاد كنی با من در تضـاد نیسـتی اما تو با من در تضـاد بودی و حال كه از میوه ممنوعه خوردی باید شـروع كنی ای فرزند گمشده من... این بار بی تضـاد بیا در خانه پدر به روی تو همـیشه باز اسـت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:14 توسط مژگان |
|
|
شنیده بودم که اگه خدا رو از ته دل و با همـه وجودت صـدا بزنی مـحاله جوابتو نده اما باور نمی کردم. نه اینکه باور نکنم ولی با خودم می گفتم من که همیشه از ته دل صداش کردم پس چرا جواب نمیده...!؟ اما چند روز پیش جواب سوالمو گرفتم. یعنی خدا بالاخره جوابمو داد و بهم ثابت کرد که اگه تا حالا جواب منو نمیداده مشکل از خودم بوده.اما این وسط یه اتفاق عجیب برام افتاده.انقدرعجیب که هنوز مات و مبهوت این اتفاقم... توضیحش خیلی سخته. تا حالا براتون پیـش اومده که بخـواین یه کاری رو انـجام بدین اما تنهایی نتونین. هیچ کسی هم نباشه که بهتون کمک کنه. از همه کس و همه جا ناامـید بشـین اما یه دفعـه تو اوج تنهـایی و ناامـیدی یکی که تا حالا ندیدنش و اصلاً نمی شناسینش سر برسه و کمکتون کنه...! و جالب تر اینکه بعد از اینکه بهتون کمک کرد راهش رو بگیره و بره...بی هیچ توقعی... و دیگه هیچ وقت هم اونو نبینین...!!!؟؟؟ اگه براتون چنین اتفاقی افتاده باشه شاید بتونین یه کم وضعـیتی رو که من الان دارم درک کنین.یه نفری که اصلاً نمی شناختمش یه کمک بزرگ به من کـرد و برای همـیشه رفت. نه این که از پیـش من بره. از این دنیا رفت... هنوز ماتم... مات این اتفـاق... اون بهـم گفت وقت زیادی ندارم... گفت که باید برم...گفت که...من باور نکردم...که اگر می دونستم حداقل تو اون روزهای آخر تنهاش نمیذاشتم... فقط سه روز... فقط سه روز بعد از اینکه به من کمـک کرد و با من خداحافـظی کرد برای همـیشه رفت... خدا رحمتش کنه... هر چند که خیلی پاک بود... موندم این وسط تو حکمت خدا... اینکه چطور جواب منو داد... اینکه چطور اون آدمو فرستاد سراغ من تا هم مشکلمو حل کنه هم بهم یادآوری کنه که هنوز هوامـو داره و تنهام نذاشـته... نمیدونم چی باید بگم. فکـرم کار نمی کنه. باور همه این اتفاقایی که برام افتاده سخته. فکر میکنم خوابم هنوز. فقط می تونم بگم : خدا جون متشکرم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:36 توسط مژگان |
|
|
دلتنگم... دلتنگ روزهای خوب گذشته. دلتنگ روزهایی که اگر چه تنها بودم اما حداقل دلخوش بودم که :
اگر تنهاترین تنها ها شوم باز هم خدا هست.
که :
خدا جانشین همه نداشته هایم است.
این روزها تنها نیستم اما حس می کنم از خدا خیلی دور شدم. نگرانم. نگران اینکه نکنه گمش کنم؟ نکنه تنهام بذاره؟ نکنه انقدر غرق گناه شدم که منو به حال خودم رها کرده؟ میگن: بعضی وقتا انقدر دلت برای یکی تنگ میشه که دلت میخواد اونا حتی از رویاهات بکشی بیرون و بغلش کنی. منم الان دلم میـخواد خدا رو بغل کنم. یعنی میشه؟ یکی می گفت : خدا به مو می رسونه ولی پاره نمی کنه. برام دعا کنید. دعا کنید که ازم ناامید نشده باشه. که تنهام نذاره...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:15 توسط مژگان |
|
|
چیزهایی توی دلمان هست که به زبان نمی آید. برایش واژه ای نساخته اند. خودمان هم درست نمی دانیم که چیست. معنایش را درست نمی فهمیم. چیزهایی از جنس دوست داشتن، خوبی دیگران را خواستن، غربت و تنهایی، دلشکستگی، انتظار... چشم انتظاری کسی که حرف دل را بفهمد و زبان دل را بلد باشد. چیزهایی که نه از جنس حرف و کلامند و نه از جنس... چیزهایی از جنس نوعی احساس سبز و گرم، بوی عرق نعنا ، بوی کاهگل، بوی لبخند دختری که پدرش از سـفر برگشـته، بوی قطرات اشک مادری که چشم به راه تنها پسرش مانده است... چیزهایی توی دلـمان هست که به زبان نمی آید. چیزهـایی که نه پدر و نه مادر، نه خواهر و نه برادرمان هیچ کدام محرمـش نیسـتند و به عبارت بهـتر حرفهایی هست برای نگفتن... وقتی گوشی نیست برای شنیدن فریاد زدن هم بی فایده است بعضی وقت ها باید فقط شنید... بعضی وقت ها باید فقط دید... بعضی وقت ها هم باید هیچ چیزی رو ندید و نشنید...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:28 توسط مژگان |
|
|
ممنون از لطف همگی. یه اتفاق جالب تر افتاده. اونم اینکه عروسی هانیه هم ده روز بعد از عروسی حمید شد... مجبورم هر دو عروسی رو برم. مگر اینکه هر دو عروسی رو بی خیال بشم که واقعاْ نمی تونم. چون همیشه آرزوم بوده که هانیه رو تو لباس سفید عروسی ببینم شکل... یه مدتیه که حسابی سرم شلوغه. از یه طرف به شدت مشغول درس خوندنم برای کنکور ارشد فراگیر پیام نور و از طرف دیگه حسابی دارم دنبال کار می گردم. به خاطر همین این مدت فرصت نکردم به وبلاگ ها سر بزنم. از همه تون معذرت میخوام. جبران می کنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:46 توسط مژگان |
|
|
بی خیال می شوم
از هر آنچه می توانم بنویسم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط مژگان |
|
|
سلام این روزها حال خوبی دارم.خیلی خوب... فکر کنم یه دلیلش نوشتن همه اون چیزایی بود که مدت ها آزارم میداد. با نوشتنشون یه جور احساس سبکی می کنم... گرچه چند روز اول سال حسابی بی حوصله بودم و کلافه... که البته یه علت این بی حوصلگی ها و نا آرومی ها روبـرو شـدن دوباره با حمـید بود. خـیلی وقـت بود ندیده بودمـش اما به خاطر مراسم نامزدی و جشن عقد هانیه مجبور شدم تو یه فاصله زمانی کوتاه چند بار ببینمش... اونم در کنار نامزدش...قبلاْ که باهاش برخورد می کردم رو در رو شدن باهاش برام انقدر سخت نبود اما حالا... نمیدونم... مسـخره است اما احساس می کردم که حمید هم تمام نوشته های وبلاگ رو خونده.احساس آدمی رو داشـتم که دسـتش رو شده... البته مطـمئن بودم که این اتفـاق نیفـتاده. حمـید اصـلاْ آدرس وبلاگ رو نداره و تازه به فرض محال هم که هانیه آدرس رو بهـش داده باشه حمید هیچ وقـت برای خـوندن وبـلاگ من وقـت نمـیذاره...اما نمیـدونم چرا اون روزا از روبرو شـدن باهاش وحشت داشتم. انگار همش منتـظر بودم که یه حرفی بهم بزنه... احتـمالاْ اواخر تابسـتون امـسال عروسی حمـیده. مـوندم که برم یا نه؟ الـبته چه برم چه نرم فامیل کلی حرف پشت سرم میزنن.فرقش اینه که اگه برم خودم هم شنونده این حرفام و اگه نرم حداقـل هیچی نمیشنوم .هر چند که به شنیدن این حرفـها عادت کردم.بیشتر نگران عکس العمل خانواده ام هستم. مامانم مطلقاْ نمیتونه با عروس جدید عمه ام کنار بیاد تو مراسم نامزدی و عقد هانیه من و نگار (عروس عمه) کلی حرف زدیم و با هم گرم گرفتیم... اما امان از چشم غره های مامان خانومی...! به نظر شما باید چی کار کنم؟ برم عروسی یا نه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:15 توسط مژگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
|
| پیوندهای روزانه |
|
وب سایت رسمی میلاد تهرانی مجله موفقیت فریدون مشیری دکتر حسابی محمد اصفهانی سهراب سپهری زمزمه های دلتنگی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطره عمومی |
|
RSS
|